دلم خلوت می خواهد! هیچ جا جز آغوش گرمت را ندارم. اما این جماعت مرا رها نمی کنند تا با تو تنها باشم. از این جماعت خسته ام. دلم دوستان دوست می خواهد و دشمنان دشمن. از دشمنی دوستان خسته ام. از هر چه تا به حال داشته ام خسته ام. تو را می خواهم و چیزی که تو می دانی و من.
کودکی ام را هنوز به خاطر دارم. و جداییم را از خودم. تلخ ترین لحظات زندگیم. اما حال که می اندیشم سایه تو را در آن خاطرات نیز می یابم. حال می بینم که تو در دوران این خواب طولانی با من بوده ای و چون مادری بر بالینم مرا نوازش می داده ای.
حکمت این راه پر پیچ و خم و این امتحانات سخت را نمی دانستم که حال می دانم. من لیاقت تو و لیاقت آن را نداشتم. هنوز هم ندارم. من در این دنیا لایق هیچ چیز نیستم ... تو کمکم کن که لایق شوم و آن گاه به من ببخش.
خوابم چنان طولانی شده که دنیای بیداری برایم تازه می نماید. تنها خاطراتی دور از آن دارم. چه قدر عوض شده! شاید بی رحم تر و تند خو تر از آن وقت ها. اما باز هم واقعیت با تمام تلخیش شیرین تر از یک رویای کودکانه است!
« از این جماعت خسته ام. دلم دوستان دوست می خواهد و دشمنان دشمن. از دوستان دشمن خسته ام.»
واقعا که با این جمله ات حرف دل منو زدی... البته دشمنان دشمن ممکنه پیدا بشه ولی دوستان دوست ، محالهاونم توی این روزگار
لینکت میکنم دوست عزیز ..... شاد باشی
سلام غریبه!چه آشنا مینمایی...
نوشته ات بردل خسته ام نشست.نوشته ات بوی هجرت میدهد...از خود به خدا...گمان میکنم هم قطار باشیم...انشاالله!
تو لیاقتت خلافت خدا در زمین است .امید که برسی.
رفتن رسیدن است...