این روزها دیگر هیچ چیز این زندگی خوشحالم نمی کند. جز همین یک رویا که من متعلق به این زندگی نیستم!
امروز باز هم سوار ماشینی شدم که روزی آن را همچون یار تنهایی هایم می دانستم و هر وقت با آن به دل خیابان ها می زدم، همه غم هایم را فراموش می کردم. روزهای بارانی که او خیس می شد تا من در امان باشم را فراموش نمی کنم. چه خاطراتی با هم در بیمارستان میلاد داشتیم. در آن هنگامه هایی که هر کس به دنبال پناهگاهی می گشت و من در آغوش او در امان بودم. آن روز که حتی مادر هم نداشتم ... و او برایم هم دوست بود، هم پدر، هم مادر ...
ضبط را روشن کردم و یکی از آن آهنگ های خیلی تند گذاشتم، تا شاید مثل آن وقت ها که مادر هم مثل من تنها بود و وقت آن رسیده بود که تنهایی هایمان را از هم جدا کنیم، ساب ووفر ۱۲۰۰ وات آن قدر کتکم بزند که له و لورده شوم و دیگر نتوانم به هیچ چیز فکر کنم.
اما دیگر آرام نمی شدم. دیگر آرام نمی شوم! یاد آن روز های غم انگیز پاییزی می افتم، ولی مانند آن روزها فعال ام نمی کند ... همه چیز آزارم می داد. بیشتر از همه وز وز درهای ماشین که گویی از بستن های ناگهانی و محکم، و از خشمی که با وجود تمام فداکاری های بی شائبه اش بر او فرود می آوردیم و او دم نمی زد، تازه داشت می نالید. گویی دیگر صبرش تمام شده بود.
همیشه او برایم مهربان بود و با زبان بی زبانی دلداریم می داد. اما این بار او نیز داشت با من گریه می کرد. سخت ترین لحظه آن لحظه ایست که کسی که یک عمر برایت سنگ صبور بوده، در مقابل تو گریه کند. خرد شدن یک شخصیت بلند و صبور در یک لحظه ... صدا ها آزارم می داد ... بوم بوم بوم ... وز وز وز ... !
می نالید. انگار می خواست برایم درد دل ها بکند. دیگر باران نبود که موتورش را سرد کند. آفتاب بود و آفتاب بود و سوختن! می سوخت ... می سوختم. چه قدر تنها بودم ... چه قدر تنها بود ... چه قدر تنها بود و من ... چه بی رحم بودم ... الان که فکر می کنم در تمام این مدت، این او نبود که مرا نجات می داد. همین حس تنهایی مشترک بود ... او هم مثل من تنهاست. حتی تنها تر از من. با این تفاوت که لا اقل او را من می رانم و راه درست را نشانش می دهم، اما کسی نیست که مرا ...
صبر کن ... یعنی ... !
ناگهان ترمز کردم و از ماشین پیاده شدم. در را نبستم. از چرخ تا سقف نگاهش کردم. دیگر نمی نالید. نمی دانم. شاید هم می نالید، ولی من نمی شنیدم. دیگر هیچ صدایی نمی شنیدم. فقط ... بوم بوم بوم! صدا تند تر و تند تر می شد ... بوم بوم بوم ... قلبم داشت از دهانم بیرون می آمد.
یعنی در تمام این مدت ... من بودم که ... اما ...
سلام
خوبی
وبلاگ زیباو نوشته های زیبایی داری
موفق باشی
بای
سلام
خوبی داداشی؟
نمیدونم اجازه دارم اسمتو ببرم یا نه...
یه هر حال میخوام اینو بگم:
غریبه جان!اینو هیچوقت یارت نره:{خدا بزرگترین مربیه!!}
فقط کافیه {بخوای}و بعدش چشم و گوش و ...شش دانگ حواستو جمع کنی تا نشونه ها و راههایی که نشونت میده رو ببینی!
{خدا خودش دستتو می گیره!}
داداش گلم!مراقب باش توی آدمها نمونی!حتی اگه کسی توی این راه دستتو می گیره؛ماموریه که خدا برات فرستاده تا از طریق اون رزقتو برسونه!
مواظب باش در نگاهت خدا بزرگ بشه نه آدمها!
آره دقیقاْ یه همچین چیزی ... یا به قول معروف
بیرون ز تو نیست آنچه در عالم هست
از خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی